تبليغاتX
یک شیدا





















یک شیدا

روزنوشت های شیدا شیرازی

سفرنامه ايران


بين قسمت دوم و سوم سفرنامه به ايران خيلی فاصله افتاد. مشغول فستيوال فيلم کن ، درس  و  امورات زندگی بودم و نرسيدم که بنوسم.قسمت سوم و پايانی :

همه سفر به ايران به يک سو و ديدارم با با نوی ادبيات معاصر " سيمين دانشور"  و همسايه قديم به سوی ديگر. سيمين دانشور حافظه روشنفکران معاصر است.  درد و دل کرديم باهم. از قديم و نديم گفتيم. از يارهای رفته و بازنگشته. از عباس معروفی پرسيد. من ازليلی پرسيدم. از روزگار گفت.  از قديم. از  ابراهيم گلستان گفت. شايد روزی سالهای بعد در مورد اين ديدار مفصل نوشتم.   بعد از ظهر شگفت انگيزی بود. سيمين مرا ( آگاهانه يا نا آگاهانه) محرم راز هايی کرد که شايد سالها بعد در موردش توانستم بنویسم .

اما الان احساس ميکنم که نوشتن در مورد خاطراتی که آن روز سيمين برايم تعريف کرد، سو استفاده از پيرزنی بيمار و بستری باشد.از سيمين عکس نيانداختم، از خانه اش چرا. سيمين چنان پير و خمود شده بود که  دوربين من طاقتش را نداشت. عکس های زير از از خانه سيمين دانشور و جلال آل احمد است:

از ديگر تحفه های سفر ايران، ديدار دوباره با دوستان بود.

با امير قادری و صوفيا نصرالّهی به موزه سينما در باغ فردوس رفتيم تا آل علی معلم را ببينيم.  چه شب روشنی بود.شبی هم با لادن سليمانی ، خاطره حاتمی ، مجيد توکلی  ديگر دوستان به مراسم فرش قرمز فيلم " دموکراسی در روز روشن" زم رفتيم.  فيلم متوسطی بود که شبی عالی را برايمان ساخت.

ايران يعنی دوستان، 

يعنی سفر شمال و فستيوال گل لاله و هفت سا عت در ترافيک ماندن.

ايران يعنی سينما. فيلمهای کوچک، آدم های بزرگ.

ايران يعنی نمايشگاه عکس های نفس گير دوست نازنينم آزاده اخلاقی.

ايران يعنی نسل من و تو، که چه زيبا رو به فردا ميتازد.


مردمان  را بيشتر از مکان ها و اشيا دوست دارم. مردمان ايران را.........  



+نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت15:44توسط شیدا | |



از تمام خاطرات خوشی که از اين مسافرت کوتاه به ايران توشه کردم ، خاطره زيارت قبور ظهيرلدوله و ديدار بانوی مسلم ادبيات فارسی معاصر "سيمين دانشور"  پر رنگ تر است.


يک روز آفتابی وسط هفته، نزديک های ظهر  به قبرستان ظهيرا لدوله رفتيم. ازکودکی ظهيرلدوله را می شناختم. مادر مادر بزرگم آنجا آرميده است. اکثر مواقع در قبرستان بر روی عموم بسته  بود.  گاهی که با شادی   راه مدرسه از قبرستان ميگزشتيم از پشت در  يادی از فروغ ميکرديم.  مادر مادر بزرگ به تاريخ پيوسته بود. هرچه گشتيم هرگز قبرش را نيافتم.

ظهير الدوله داماد درويش مسلک ناصرلدين شاه قاجار بود که از دراويش نعمت الّهی بود وطرفدار پر وپا قرص مشروطه. نقل است که شبی که لياخوف روسی مجلس را به توپ بست ، او خواب ميبيند که چلچراغ وسط خانه اش ( بهارستان فعلی) فرو ميريزد و هزار تکه ميشود. لياخوف که توپ انداخت خواب آقا (معروف به صفا علی) تعبير ميشود. چلچراغ خانه اهل علی ميريزد و نفرين تاريخی ظهيرالدوله دامن عاملين  به توپ بستن مجلس را ميگيرد. 

فروغ فرخزاد، رهی معيری، ملک الشعرا بهار، ايرج ميرزا و.... از بزرگان ادبی هستند که در کنار ديگر رجل سياسی خوش نام و شاهزاده های مشروطه خواه قجری در اطراف مقبره ساده صفاعلی و همسرش فروغ الدوله خفته اند.  

دور قبر فروغ چند جوان جمع بودند. شمعی گيرانده بودند و از موبايل يکی از آنها صدای فروغ می آمد که اشعار خودش را می خواند. قبر فروغ شسته و تميز بود. چه باک که کتابهايش را از نمايشگاه کتاب جمع ميکنند؟
آوای جادويی نی اي که جوانی کمی آن سو تر مينواخت حال و هوای قبرستان سر سبز و با صفای ظهيرالدوله را ملکوتی کرده بود.  چيزی در هوا بود انگار.نسیم  دستی بود که صورتت را نوازش ميکرد و مقدمت را گرامی ميداشت.



مقبره ظهیرالدوله ، همسر و پسرش



+نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت17:24توسط شیدا | |


پس از سالها به ايران سفر کردن، لذتی غير قابل وصف دارد. سوال های بزرگی در ذهنم پيش آمده بود. نکند  مملکتی که   از هفده سالگی نديده بودمش و سرزمين همه آمال و آرزوهايم بود، عوض شده باشد؟ نکند ايران من ديگر ايران من نباشد؟  از ترس سرخورده شدن بارها سفرم به ايران را به تعويق انداختم. هر بار به بهانه اي . اما ديگر بهانه اي جايز نبود. زمان ، زمان رفتن بود . پس از اين همه سال...............

من جزء آن دسته آدمهايی هستم که در مواقع حساس احساساتم  فلج ميشود و بعدا يادم می افتد! يعنی زمانی که همه از انتظار نشان دادن احساسات دارند به طرز ناباورانه اي از ابراز احساسات عاجز ميشوم. همين اتفاق هم در مورد سفر ايران افتاد. همه منتظر ديدن هيجان و ابراز احساست من در بدو ورود بودند، اما من  با يک لنخند بزرگ همه را نگاه ميکردم. هيچ نوستالوژی و دلبستگی خاطری به فرودگاه زشت و جديد  تهران نداشتم.  تمام مدت به جای اينکه به ورودم به ايران بيانديشم، مجبور بودم  به اين فکر کنم که مگه فرودگاه هم به اين زشتی ميشود؟؟؟

نصفه شب بود که رسيديم. تهران را نمی شناختم. راننده از اين اتوبان به آن يکی ميرفت ومن حيران چراغهای قرمز و سبز و آبی زير پل ها بودم. غریبترین شهرهای عالم تهران بود.

روز بدتر بود. از پنجره خانه دوست خوبی که مهمانش بوديم در شمال غرب تهران، شهر را مينگريستم. برج ميلاد و صدها هزار ساختمان بلند ديگر را که مانند قارچ از زمين روييده بودند. تولد هيچکدامشان را نديده  بودم، فقط با ديدن  ساختمان های شهرک غرب که زمان ما هم بودند لبخندی زدم. حتی شهر بازی را هم جمع کرده بودند. غريب و حيران بودم که شادی، بهترين دوست همه ادوار زندگی ام رسيد. انگار کن که بهار شده باشد . هزاران بار دلم خنديد. شادی نوستالوژی همه دوران کودکی و نوجوانی من را يکجا در صدايش داشت ، وقتی پرسيد: دختر کجا بودی اين همه سال؟ 

 احساستم هنوز فلج بود، اما. اشک جايی آن دورها منتظرم بود. با شادی سوار شديم. به سمت محله های کودکی رانديم. شميرانات. 

شمرون برای من همه ايران است. وقتی ميگويم -، ايران ، منظورم شميران است. جايی که درش دويدم، خنديدم، درس خواندم و گاه و بيگاه عاشق شدم و فارق.

 اشک آمد. از زير پل پارک وی آمد ، هوا هم ابری شد، بارانکی هم ميباريد. تمام وليعصر اشک با من بود ، در ميدان تجريش  شدت گرفتيم من و باران و شادی. امامزاده صالح که رسيديم. قلبم تپيد، به ياد اين همه سال که نذرهايم برای اين امامزاده کوهپيايه نشين بود. همه را ادا کرده بود.  به صحن که رسيديم اذان دادند. اذان ظهر به افق همه دلتنگی های ده ساله من. همه را در حرم گريستم. همه ده سال دلتنگی را. بيرون که آمديم. آفتاب زده بود. ديگر در تهران اشکی نيامد. 


شادی ميگفت: چه خوب که عوض نشدی. چه خوب که باهم آمديم امازده صالح. من سه سالی بود که نيامده بودم.

تعجب کردم: تو؟ بچه شمرون؟ خونتون در پنج دقيقه اي امازاده. ديگر چرا؟

شادی ميگفت بچه ها عوض شدن. کسی ديگر با او نمی آيد اين جور جاها. امامزاده هم بزرگ شده و شلوغ. 

يعنی صفاش کم شده؟؟

نمی دانم جوان های سرزمينم چه خصومتی با دين پيدا کرده اند، اما هرچه بود قابل روئيت بود.  اما برای من امامزاده صالح همه دينداری است. هم نذر و  هم نياز است. مسيری است که سالها ازش گزشتيم ، همه چيز تغيير کرد و امامزاده دست نخورده ماند. اين را دوست دارم. پابرجائی اش را. 

 

ادامه دارد....

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت14:17توسط شیدا | |


در سفر بودم. سفر های طول و دراز.  دبی. ايران ( پس از سالها) . فرانسه برای فستيوال فيلم کن. 

حرفهای گفتنی بسيار دارم که در پست بعدی خواهم زد، الان تازه آمدم و خسته ام.  می خواهم به تخت بروم و کتاب های جديدم را  بخوانم. نون نوشتن دولت آبادی را و بسياری ديگر را. 



پی  نوشت: کسی از سرنوشت وبلاگ عقايد يک دلقک ( سهيل) خبر دارد؟ از وبلاگ هايی است که هر چند روز يک بار سری بهشان ميزنم.  مسدود شده است از طرف بلاگفا.  کاش دوباره بنويسد سهيل و سرخرده نشود که قلمش را دوست دارم، شديد.


+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت17:35توسط شیدا | |

این قسمتی از فیلم  Unfaithful  با بازی ریچارد گر است که در آن رباعی «می نوش که عمر جاودانی این است» خیام  خوانده میشود.

دیدنش خالی از لطف نیست. 



 از اینجا دانلود کنید.

http://www.4shared.com/file/210042145/7cf4bdff/unfaithful-khayyam.html

+نوشته شده در سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت14:12توسط شیدا |

عيد بيايد رود، عيد تو ماند ابد         كز فلك بي مدد، چون برهيدي؟ بگو

چيزی نداشتم برای سال نو بنويسم. روز ها از پی هم ميروند. سالها عوض ميشوند ، اما ما اندکی تغيير نمی کنيم.اشتباهات گذشته را تکرار ميکنيم . 

احوالاتم در خور نوروز نبود تا که دوستی ايميلی داد و گفت : هستی؟ امسال می خواهيم با هم دنيا را فتح کنيم. 

جواب دادم : هستم!


پينوشت.: اين يک شعار نيست. عيد ما هم می آيد. میدانم.


+نوشته شده در سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت2:47توسط شیدا | |

دلم برای نوشتن نامه ای عاشقانه تنگ است......

فردا نیامد


+نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت2:49توسط شیدا |

اگر فردا بيايد*



احساس ميکنم سرمای هوای بی سابقه اروپا روی من هم تاثير گزاشته است.دست و دلم نه به نوشتن ميرود و نه به کار ديگر.

اين روز ها هر کاری نميکنم، فيلم زياد ميبينم . فيلمهای خوب. پا در هوا با جرج کلونی، استخوان های عزيز ، آواتار، نه  و ده ها فيلم خوب ديگر. دلم ميخواهد در مورد همه اين فيلم ها بنويسم. فردا خواهم نوشت. 

فستيوال فيلم برلين آله هم شروع شده است. همين پارسال بود که با درباره الی در برلين بوديم. با چه شور و ذوقی. دست پر هم برگشتيم. ميخواهم گزارش برلين آله را کار کنم. فردا اين گزارش را کار ميکنم.

دلم می خواهد ورزش کنم، بدوم، درس بخوانم ، برقصم ، ماشينم را به کارواش ببرم،  جواب ايميل دوستان را بدهم، کادوی ولنتاين بخرم و خودم را در آينه با دقت تماشا کنم. 

فردا همه اين کارها را خواهم کرد.

فردا روز ديگری است

فردا روز بهتری است



*نام کتابی از سيدنی شلدون


+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت7:5توسط شیدا |

1. گرفتار بودم اين چند وقته. هر روز دلم می خواست اين روزنوشت را تازه کنم ، اما کاری پيش می آمد ، يا خبر بدی ميرسيد که روز و شبم را به هم ميريخت.

اين همه خبر بد در  اين مدت کوتاه از سر ما زياد است.  صحنه های که در اين هفت، هشت ماه گزشته ديده ام ، مانند تريلر يک فيلم حادثه اي از مقابل چشمان ميگزرد. اي کاش اين فيلم واقعی پايانی خوش داشته باشد. 


2.اينجا هوا سرد است. همه جا يخبندان است. دلم برای روزهای آفتابی تنگ است. 


3.تازگی فيلم آواتار را ديدم آن هم سه بعدی ، اما به هم نچسبيد. قرار است برای روزنامه تهران امروز نقدی بنويسم در موردش که از امروز به فردا می اندازم. چرا اين همه بی حوصله ام؟؟


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت21:10توسط شیدا | |

الان اینجا داره برف میاد.

چه سپید! چه زیبا!! اولین برف سال مبارک!

الان چه میچسبه؟ یک چایی داغ  + شعر برف شاملو

اینجا هم می تونید بشنوید.

برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام!
بنشين، خوش نشسته‌اي بر بام.
 

پاکي آوردي ــ اي اميد ِ سپيد! ــ
همه آلوده‌گي‌ست اين ايام.
 

راه ِ شومي‌ست مي‌زند مطرب
تلخ‌واري‌ست مي‌چکد در جام
اشک‌واري‌ست مي‌کُشد لب‌خند
ننگ‌واري‌ست مي‌تراشد نام
 

شنبه چون جمعه، پار چون پيرار،
نقش ِ هم‌رنگ مي‌زند رسام.
 


 

مرغ ِ شادي به دام‌گاه آمد
به زماني که برگسيخته دام!
ره به هموارْجاي ِ دشت افتاد
اي دريغا که بر نيايد گام!
 

تشنه آن‌جا به خاک ِ مرگ نشست
کآتش از آب مي‌کند پيغام!
کام ِ ما حاصل ِ آن زمان آمد
که طمع بر گرفته‌ايم از کام...
 

خام‌سوزيم، الغرض، بدرود!
تو فرود آي، برف ِ تازه، سلام!

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت12:48توسط شیدا | |

1.  آيا سياست سرنوشت ماست؟ آيا راه گريزی از سياست نيست؟ آيا سياست هنر را به حاشيه خواهد راند؟
نگرانم. دلم نمی خواهد که به حوادث دور و برم، بی توجه باشم ، از طرفی ديگر دوست هم ندارم که وبلاگم که آينه افکار و اعمالم است بيشتر سياسی باشد ، تا هنری- شخصی- اجتماعی.
مرز سياست کجاست؟

2. بهمن قبادی ،  آخرين فيلمش را به همه بينندگان حلال کرد و گفت ببينيد و نوش جانتان باشد.
فيلم کسی از گربه های ايرانی خبر ندارد ، را که بهمن با سخاوتمندی تمام در اختيار بينندگان گزاشته است را ميتوانيد  در ليک زير دانلود کنيد.
نگاه دوربين بهمن را دوست دارم. 


قسمت اول

قسمت دوم  لینک اصلاح شده



اين هم يادداشت من برای روزنامه ا عتمادملی ،بعد از اولين بار ديدن فيلم در جشنواره فيلم کن است.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت13:0توسط شیدا | |

پيش از اين جايی خوانده بودم که هزاره سوم ، هزاره زنانگی است. امروز که در آستانه ورود به دهمين سال هزاره سوم هستيم، اين زنانگی دارد کم کم جلوه ميکند.
هزاره اول و دوم با  قدرت گيری مذاهب به زن ستيزی گذشت.  زنان مسئول رانده شدن آدم و نسلش از بهشت شدند، به ته مطبخ رانده شدند، مسئول به گناه افتادن مردان شدند، به جرم ساحرگی  سوزانده و به جرم فاحشگی سنگسار شدند.
در اواخر هزاره دوم کم کم زمزمه های حقوق زنان به فرياد بدل شد و زنانگی دگر لزوما  معنی "سانتامانتاليسم" يا " فمينيستی" نمی داد.

 اينکه هزاره سوم ، هزاره اي با روح زنانه است خود را به من با مشاکرات زنان  در انتخابات ايران و حوادث پس از آن نشان داد. عکس ها ، فيلم ها ، صداها  وخبر ها  همه و همه شاهد حضور نيمه خاموش جمعيت ايران است. زنان و دخترانی که تا چند ده قبل انگشت به دهن ميکردند که صدايشان را نامحرمی از پشت پستوها نشنود، امروز در خيابان ها و دانشگاه ها فرياد زنده باد ، مرده باد ميزنند. رأی شان را پس می خواهند و به برايش به خيابان می آيند، به زندان ميروند ، باتوم می خورند و حتی ميمرند.

اوج روح زنانه جنبش اما با نهضت مردان با حجاب تکميل شد. چه کسی فکر ميکرد که مردانی  که پدرانشان مادرانشان را " ضعيفه " ، " لچک به سر" ميناميدند، به دفاع از حقوق شهروندی زندانی سياسی ، مجيد توکلی ، روسری به سر کنند و زير بار حجاب روند؟

چه کسی باور ميکرد که نسل مردان ايران امروز، مردی و مردانگی را تعريفی جديد کنند و دگر وام دار رستم و دگر پهلوانان باستانی نباشد؟

سالهای نوجوانی ما زير طوق سنگين حجاب اجباری با اين سوال گزشت که چرا من مرد نيستم که روسری سر نکنم؟
و چه خوشحالم امروز که روزی آمد که با خود گفتيم : من چرا مرد نيستم که روسری سر کنم؟

صدای ا عتراض مردان باحجاب چه صدای قشنگی است.



+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت0:18توسط شیدا | |

1. امروز امتحان دارم ( حقوق اروپا). خيلی سخته. من الان اينجا چی کار ميکنم؟
2. مجيد توکلی ها را ديديد؟   روح زنانه اي که در اين جنبش جاريه ديگر غير ملموس نيست. موقع فرياد زدن زنانگی هاست. ميگويند معرفت و دانش بعد مردانه انسان است و هستی و بودن بعد زنانه  انسان. پس مسئله ما، مسئله بودن يا نبودن شده است . نه چگونه و به چه قيمتی بودن و ماندن.
3. درباره الی نامزد بهترين فيلم خارجی گلدن گلاب شده است. آقای فرهادی هزار بار تبريک.

4. به تازگی با شاعره جوانی آشنا شدم (مجازی) به نام هيلا صديقی. به اينکه دختری از سرزمين ايرانم بار ديگر باليدم. شعر " کلاس درس خالی مانده از تو" را ميتوانيد اينجا گوش کنيد: 


پ.ن. این هم متن شعر برای دوستانی که گفته بودتد نتوانسته اند پیدا کنند.

كلاس درس خالي مانده از تو


هوا باراني است و فصل پاييز

گلوي  آسمان از بغض  لبريز


به سجده آمده ابري  كه انگار

شده از داغ تابستانه  سرريز


هواي  مدرسه ، بوي الف با

صداي زنگ اول محكم وتيز


جزاي خنده هاي بي مجوز

و شاديها و تفريحات  نا چيز


 

براي نوجواني هاي ما بود

فرود خشم و تهمت هاي يكريز

 

رسيده  اول  مهر  و درونم                              پرست ازلحظه هاي خاطرانگيز

كلاس درس خالي مانده از تو                           من و گلهاي  پژمرده  سر ميز


******


هوا  پاييزي  و باراني ام  من                              درون خشم  خود زنداني ام من

چه فرداي خوشي راخواب ديديم !                      تمام  نقشه ها  بر آب  ديديم  !

چه دوراني چه روياي  عبوري !                         چه جستن ها به دنبال  ظهوري !

من و تو نسل  بي پرواز  بوديم                             اسير  پنجه هاي   باز   بوديم

همان بازي كه با تيغ سرانگشت                        به پيش چشمهاي من ترا كشت


******


تو جام شوكران را سر كشيدي                         به  ناگه  از كنارم  پر  كشيدي

به  دانه   دانه   اشك   مادرانه                         به  آن   انديشه  هاي   جاودانه

به قطره قطره خون عشق سوگند                   به  سوز سينه هاي   مانده  در بند

دلم صد  پاره شد  بر خاك  افتاد                      به  قلبم  از غمت  صد  چاك  افتاد

بگو  آنجا  كه رفتي  شاد هستي ؟‌                  در آن  سوي  حيات آزاد  هستي ؟

هواي  نوجواني  خاطرت  هست ؟‌                هنوزم عشق ميهن در سرت هست ؟

بگو آنجا كه رفتي هرزه اي نيست؟                تبر تقدير سرو و سبزه اي نيست ؟‌

كسي  دزد شعورت  نيست  آنجا ؟‌                  تجاوز  به  غرورت  نيست  آنجا ؟

خبر از گورهاي بي نشان هست ؟‌                  صداي ضجه هاي مادران هست  ؟‌

بخوان همدرد من همنسل و همراه                  بخوان شعر مرا با حسرت و  آه

دوباره  اول   مهر ست و  پاييز                        گلوي   آسمان  از  بغض   لبريز 

من و ميزي كه خالي مانده از تو                   و  گلهايي  كه   پژمرده  سر ميز 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت15:7توسط شیدا | |

آیا جنبش سبز ادامه راه کاوه آهنگر است؟


+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت0:17توسط شیدا | |


کلاس دوم دبستان بودم که تونستم روی ديوار مدرسه را بخوانم : ز گهواره تا گور دانش بجوی. 

انگار اين جمله بد جور ملکه ذهنم شده است. اين درس و امتحانات من تمامی ندارد. فردا دوباره امتحان دارم. 

ديشب 2012 را ديدم.  در يک کلام نفس گير است!

درباره فيلم بعدا بيشتر خواهم نوشت. شايد دوباره ديدمش. 


پ.ن. 

به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.



به آرامی آغاز به مردن مي كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.



به آرامي آغاز به مردن مي كنی
اگر برده ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.



تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي كنند،
دوری كنی . .. .،



تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي ات
ورای مصلحت انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن!

"پابلو نرودا ،ترجمه از احمد شاملو"

+نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت17:11توسط شیدا | |